تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( محمد سعید میرزایی )
پیچک ( محمد سعید میرزایی )
شعر و ادب پارسی

نوشتم بر بخار شیشه ی شب: دوستت دارم

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 28 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

دوباره می رسد از راه، نغمه خوان، اتوبوس
پُر است از هیجانِ مسافران، اتوبوس

تمام پنجره هایش ستاره دارد و ماه
شبانه آمده انگار از آسمان، اتوبوس!

برای دیدنِ رؤیای جاده ها دارد؛
دو تا چراغ، دو تا چشمِ مهربان، اتوبوس

تمام مردم این شهر نیز می گویند؛
همیشه داشته لبخند بر دهان، اتوبوس

غروب، پلک به هم می گذارد و آرام؛
به خواب می رود از دیدنِ جهان، اتوبوس

و از تصور یک خواب، اشک می ریزد
و سرفه می کند و می خورد تکان، اتوبوس-

که پیر می شوم و جَرثقیل می خُورَدَم
و لاشه ای لب جاده ست، بعد از آن، اتوبوس...

سپیده چشم که وا می کند، هوا سرد است؛
و می شود پیِ پروانه ها روان، اتوبوس

چراغ های خطر را ندید، یک لحظه؛
و پرت شد تهِ یک درّه ناگهان اتوبوس

و زیرِ یک پلِ متروک، با تنی خزه پوش
شده ست لانه برای پرندگان، اتوبوس...


محمّدسعیدمیرزائی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار محمد سعید میرزایی -8, | بازديد : 492

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 28 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

آمدی و عاشقم کردی و رفتی باز هم
باز هم عاشق شدم عاشقتر از آغاز هم...

این قفس را باز کردی و خودت رفتی ولی
بی تو دیگر رفته است از خاطرم پرواز هم

از غزلهایم فقط نام تو را می خواستم
از تمام فالهای حافظ شیراز هم

تا قیامت بر غزلهایم حکومت می کنی
مسند عاشق کشی داری، مقام ناز هم

دور یا نزدیک...من تا زنده هستم عاشقم
عشق من پایان ندارد عشق من! آغاز هم

تا به جسم و قلب و روحم آدمی دیگر شوم
نسخه ی جادوست خطِّ چشم تو، اعجاز هم

یک نفر در می زند ای قلب عاشق! باز کیست؟
باز هم محبوب من! تنها تو هستی باز هم...


.
محمّدسعیدمیرزائی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار محمد سعید میرزایی -8, | بازديد : 360

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 28 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

باشد برو اما دلم در دستهای توست
تنها رفیقم چشمهای آشنای توست

باشد برو...فرش قدمهایت غزلهایم
هر جا که باشی هستیِ من زیر پای توست

هر جا که می خواهی تمامش کن اگر دیر است...
اما بدان بانوی من! این ماجرای توست

خاموش خواهم ماند اما تا ابد بانو
روح غریب من به دنبال صدای توست

مرد بزرگی نیستم...یک کودکم اصلاً
دنیای من یک هدیۀ کوچک برای توست

پایان ندارد عشق بی پایان من با تو
این ابتدای قصۀ بی انتهای توست

آه ای تو غیر قابل باورترین رؤیا
هر برگ از تقویم عمرم ابتدای توست

بر شیشه باران می زند...شاید دلت تنگ است
شاید...ولی حس می کنم این اشکهای توست...
.

محمّدسعیدمیرزائی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار محمد سعید میرزایی -7, | بازديد : 334

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 28 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


سلام من به تو ای رفته بی خبر تو کجایی؟
روانِ آینه! رؤیای همسفر! تو کجایی؟

درون آینه با اولین شعاعِ سحر باز-
تویی و من همۀ روز، در به در...تو کجایی؟

در آستانۀ در؟ یا کنار پنجره آیا؟
اتاقم از تو پر است ای پری...مگر تو کجایی؟

به هر طرف که نظر می کنم به جز تو کسی نیست
تو نیستی به خدا «غایب از نظر» تو کجایی؟

عزیزِ جان به خدا می سپارمت ولی آخر
تو ای برای من از جان عزیزتر! تو کجایی؟

صفای عشق مرا با تو روزگار نفهمید
کسی ز حال دلم نیست با خبر، تو کجایی؟

دلت زلالتر از چشمۀ پری، تو که هستی؟
غمت بزرگتر از طاقت بشر، تو کجایی؟

بلوطِ عاشق پیرم، نهالِ آنسوی پرچین!
مرا جدایی ات انداخت با تبر، تو کجایی؟

وجود من همه خاکسترِ اجاق غمت شد
مرا-نسیم سحر!-با خودت ببر! تو کجایی؟

سفر مرو که می افتم به دست و پای سفر من
هزار مرتبه می پرسم از سفر تو کجایی؟

سحر می آید و من با دو چشمِ خواب نرفته
هزار مرتبه می پرسم از سحر: تو کجایی؟؟... .

 


محمّدسعیدمیرزائی

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار محمد سعید میرزایی -7, | بازديد : 299

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 28 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

به انتظار تو ماندن عجیب نیست،عجیب
حضور توست در اینجا، در این هوای غریب

و بیست سال زمستان عجیب نیست،عجیب
بهار توست پس از آخرین شکوفه ی سیب

عجیب رویشِ یک قصر سبز رؤیایی است
به خاک سوخته ی قلعه ای پس از تخریب

قسم به پاکی قلب زنی در اورشلیم
که سرگذاشت به پای مسیح روی صلیب

تو آمدی که رهایم کنی برهنه کنی
مسیح روح مرا از لباس زهد و فریب

بدون داشتنت از تبِ تنت گفتم
قصیده ی شبِ عمرم! چقدر‌‌ بی تشبیب؟

فقط به خاطر رؤیای آخرین گل سرخ
و خاطرات مه آلود عاشقان غریب

مرا به روی صلیب امیدها مکشان
مرا به خنده ی تلخ سرابها مفریب

هنوز هم تویی آن دلبر بدون بدل
هنوز هم منم آن عاشق بدون رقیب...

 

محمّدسعیدمیرزائی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار محمد سعید میرزایی -7, | بازديد : 349

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 28 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

نشسته ام، و به تو فکر می کنم: تو چه خوبی...
چه دوست داشتنی و چه محترم...تو چه خوبی!

همیشه خوبتر از...بهتر از...عزیزتر از خود...
بدون شائبه...بی وقفه...دم به دم...تو چه خوبی...

چه مهربان...چه صمیمی...چه عاشقانه تو با من
درون حافظه ام می زنی قدم تو چه خوبی!...

کتاب زندگی من! برای از تو نوشتن
ببین مرا به کجا می برد قلم...تو چه خوبی!

و فکر کن که چه خوب است حسِّ خواستن تو
و چیست نام تو شادی ست یا که غم؟.‌..‌تو چه خوبی!

و فکر کن که به چشم تمام پنجره هایی
که دیده اند تو را در سپیده دم، تو چه خوبی

و فکر کن که چه زیباست روز آمدن تو...
و فکر کن تو می آیی...تو باز هم..‌‌.تو چه خوبی...

 

محمّدسعیدمیرزائی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار محمد سعید میرزایی -7, | بازديد : 357

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 28 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

سلام ای چشمهای قهوه ای! رؤیای دیرینم!
شما خواب مرا دیدید...یا من خواب می بینم؟

غریبم...خسته ام...خانم شما حتماً جوان هستید!
برایم قهوه می ریزید؟ می بینید: غمگینم...

غریبم خسته ام...آنقدرها که خوب می دانم
نخواهد داد غیر از این دو فنجان قهوه تسکینم

غریبم عاشقم...آری اگر صد بار دیگر هم
به این دنیا بیایم کار من عشق است...من اینم!

درون کوره ی قلبم بریز اندوه هایت را
خدای آتشم با داغ باید کرد تزئینم

خدای آتشم...در خود تمام بندگانم را
شکستم...بر مینگیزان مرا از خواب سنگینم...

به فکر فتح قلبت بودم اما انتظار تو
کشید از قلعه ی تاریک رؤیای تو، پایینم

من این یک دانه برف امشب در این صحرا چرا باید
به روی سنگچینِ آتش عشق تو بنشینم؟

 

 

محمّدسعیدمیرزائی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار محمد سعید میرزایی -7, | بازديد : 305

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 28 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

اتاق پنجره را قورت داد، باران را
قلپ قلپ تا ته سركشيد، گلدان را-

جَويد و باغچه را بوته بوته از جا كند
كه در خودش بكشد پله پله ايوان را

وَ كوچه را و سپس خانه خانه هورت كشيد
درست مثل كلافي نخ خيابان را...

و بعد، از همه ی شهر اتاق تو جا ماند
که با تمام تهوّع گرسنه بود آن را

هنوز گیسوی تو می وزید و پنجره را-
نبسته بودی و می دادی آب، گلدان را...


و چون همیشه/بی شب بخیر/خوابیدی.

محمّدسعیدمیرزائی

از الواح صلح،ویراست جدید،نشر نیماژ



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار محمد سعید میرزایی -7, | بازديد : 287

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 28 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

جهانم در غمت شب شد بخند و آفتابش کن
دلم امشب یک آدم برفی تنهاست...آبش کن

ببین در حسرت انگور چشمان خمارت ماه
شبیه شیشه ای خالیست...لبریز شرابش کن

درون ایستگاه آخرِ دنیای تو مردی ست
خودت از بین خیل عاشقانت انتخابش کن

سوار زخمی ات در جاده های بی کسی گم شد...
خودت پیدا کن و عاشق کن و پا در رکابش کن

مبادا جان دهد این شمع در اشک خودش بانو!
خودت فکری برای لحظه های التهابش کن


قرار عاشقت یک لحظه آن سوی ابد با تو
اگر یک لحظه از آن دیرتر آمد جوابش کن

دلم از دوری ات بی خواب شد امشب خودت با او
بگو فردا می آیی با همین افسانه خوابش کن...

 


محمّدسعیدمیرزائی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار محمد سعید میرزایی -7, | بازديد : 281

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 28 مرداد 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

نکند رو بگیری از من تو!
نکند بی خیالی اصلاَ تو!
نکند شاد نیستی بانو!
تو بگو در چه حالی اصلاً تو؟
.
این منم من منِ توام منِ تو!
جامه ای کهنه ام که بر تن تو...‌
به خدا نیست وقت رفتن تو!
تو که کم سن و سالی اصلاَ تو!
.
آخرین دلبر جهان آیا؟
زنی از آن سوی زمان آیا؟
رقص در خون عاشقان آیا؟
در کدامین خیالی اصلاً تو؟
.
روح یک مرد در تن یک زن
رفته یا روح توست در این تن؟
به خدا با تمام هستی من
در کمال وصالی اصلاَ تو
.
اگر از خود جدا شوم به خدا
نشوم از تو هیچ وقت جدا
بین من با جهان من تنها-
نقطه ی اتصالی اصلاَ تو!
.
ای همه آفتاب زندگی ام
تو بمان در کتاب زندگی ام
فرض کن در حساب زندگی ام
آخرین احتمالی اصلاَ تو!
.
فال می گیری و نمی دانی...
نقش اسم مرا نمی خوانی...
ته فنجان من تو می مانی
آخرِ هر چه فالی اصلاَ تو...
.
محمّدسعیدمیرزائی
.

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار محمد سعید میرزایی -7, | بازديد : 241

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد